تبليغاتX
آسمان

آسمان

جایی برای فریاد زدن، یه بیابون به وسعت تنهایی

امشب تمامی نخلها بر دردها و آلام علی گریانند
وتمامی چاهها بغض در گلو خفته از دردودل های علی را خواهند شکست
امشب  فرشتگان مهمانی آسمانی دارند
و زمین در فراغ گامهای مهربان علی خواهد گریست
علی زیباترین سرود رستگاری را سر داد، و طعم شیرین دعوت حق را لبیک گفت، و به دیدار نبی و فاطمه شتافت.
و زمین را برای تمام آنان که به این لاشه متعفن دل خوش کرده اند، گذاشت و رفت.
آه، ای مردم، برای چه می گریید؟ نگویید برای علی، که علی نوای رستگاریش را سر داد و طعم وصال معشوق را چشید، بنشینید و اندکی تفکر کنید و عبادت، تا دریابید، زین پس باید بر دردهای خودتان بگریید، بر اینکه حجتتان و مصداق بارز حکم الله رفت، یادتان رفته صفین، آنگاه که قرآن ناطق را رها نموده و با ناسزای لا حکم الا لله قلب علی را دریدید؟ یادتان رفته پهلوی فاطمه را دریدید و آنگاه ریسمان در گردن علی کردید و تا خانه معشوق علی کشاندید؟ مگر علی جز تفکر کردن از شما چیزی می خواست؟ یادتان رفته زمانی که علی برای اطعام فرزندانتان می آمد در حالی که او را نمی شناختید کمکش را می گرفتید، در حق این غریبه دعا می کردید و علی را نفرین؟ کنون برای چه می گریید؟ مگر جز نبودن علی می خواستید؟ و اکنون که علی رفت و ندای رستگاری سر داد برای چه می گریید؟ به خدا که گریه تنها حق آنان است که گوهر علی را شناختند.
باز هم می گویم ای مردم کوفه، علی جز تفکر کردن از شما نمی خواست، کاش می دانستید، و افسوس، افسوس که هیچ گاه تفکر نکردید،و تاریخ مهر بیشرمیتان را باز در کربلا بر پیشانیتان کوبید. و باز شکمهایتان را بر تمامی گوهر بشری که تفکر است ترجیح دادید و از روسیاهان تاریخ ماندید.
خدایا در این شب های عزیز، بر دلهای ما بتاب، و درک عظمت بودن را آنچنان که شایسته است بر قلبمان و بر فکرمان بنشان، تا در برابرت روسیاه و درمانده نگردیم.
انشالله

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت22:41توسط هیچکی | |

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت13:45توسط هیچکی | |

نمی دونم این حالت خوبه یا نه؟
اینکه از تمام آدم ها نا امید بشی
اینکه احساس تنهایی کنی
اینکه از تمام بازی های دنیا حتی خوشی هاش خسته بشی
اینکه بفهمی تا اینکه برای کسی سودی نداشته باشی کسی باهات نمی پره
اینکه هر از گاهی یه دنیا خاطره مثل پتک بخوره تو سرت
اینکه بفهمی هر چه که داشتی داری یکی یکی از دست می دی
اینکه بفهمی دنیا مثل بازی شطرنج همیشه به عنوان یه رقیب مقابلت بازی می کنه
اینکه درک کنی در سراشیبی زندگی قرار گرفتی به جای صعود داری سقوط می کنی
و اینکه هر روز موههای سپیدتو ببینی و بفهمی داری قدم به قدم به مرگ نزدیک می شی بدون اینکه مفید واقع شده باشی
اینکه گاهی سنگینی نفست رو درک کنی
اینکه اونقدر تو تنهایی خودت غرق بشی که خودتم فراموش کنی
و اینکه
هیچی و هیچکی.

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت19:11توسط هیچکی | |

روز مرگم هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مست و خراب از می انگور کنید
مرد غسال مرا سیر شرابش بدهید
مست مست از همه جا حال خرابش بدهید
بر مزارم مگذارید بیاید واعظ
پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ
جای تلقین به بالای سرم دف بزنید
شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید
روز مرگم وسط سینه من چاک زنید
اندرون دل من یک قلمه تاک زنید
روی قلبم بنویسید وفادار برفت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفت

خوب دوستان عزیز، من یه مسافرت در پیش دارم، و هر سفری با رفتن همراه است و شاید با بازگشت، به هر حال من به رفتن مشتاقم اما زیاد به بازگشت تعلقی ندارم، اگه قسمت شد و برگشتم که باز هستم و باز می توانم، اما اگه برگشتی نبود، خوشحال می شم اگه تو خاطره ها جایی رو برای من بذارید، یه جای کوچیک و خوب.
همیشه به یاد کسانی خواهم بود که باور دارند که همه چیز امکانپذیره کافیه فقط خودشون بخوان، کافی فقط رها بشن، کافی فقط اراده کنند.
همتون رو دوست می دارم، کینه هیچ وقت جایی در دل من نداشته.
خدانگهدار.


همه برای رفتن ناگزیریم
آن کس که بیشتر می ماند مردابی تر است
من نیزباید بروم
اما چرا به تنهایی نمی دانم

یا حق

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت23:16توسط هیچکی | |

این وجودی که در نور ادراک
مثل یک خواب رعنا نشسته
روی پلک تماشا
واژه های تر و تازه می پاشد،
چشم هایش
نفی تقویم سبز حیات است
صورتش مثل یک تکه تعطیل عهد دبستان
سپید است،
سالها این سجود طراوت
مثل خوشبختی ثابت
روی زانوی آدینه ها می نشست،
صبح ها مادر من برای گل زرد
یک سبد آب می برد،
این تن بی شب و روز
پشت باغ سراشیب ارقام
مثل اسطوره می خفت،
فکر من از شکاف تجرد به او دست می زد،
هوش من پشت چشمان او آب می شد،
روی پیشانی مطلق او
وقت از دست می رفت،
پشت شمشادها کاغذ جمعه ها را
انس اندازه ها پاره می کرد،
این حراج صداقت
مثل یک شاخه ی تمر هندی
در میان من و تلخی سایه ها شانه می ریخت،
یا شبیه حجومی لطیف
قلعه ترس های مرا می گرفت،
دست او مثل یک امتداد فراغت
در کنار تکالیف من محو می شد،
واقعیت کجا تازه تر بود،
من که مجذوب یک حجم بی درد بودم،
گاه در سینی فقر خانه
میوه های فروزان الهام را دیده بودم،
در نزول زبان حوشه های تکلم صدادار تر بود،
در فساد گل و گوشت
نبض احساس من تند تر می شد،
از پریشانی اطلسی ها
روی وجدان من جذبه می ریخت،
شبنم ابتکار حیات
روی خاشاک
برق می زد،
یک نفر باید از این حضور شکیبا
با سفرهای تدریجی باغ چیزی بگوید،
یک نفر باید این حجم کم را بفهمد،
دست او را برای تپش های اطراف معنی کند،
قطره ای وقت روی این صورت بی مخاطب بپاشد،
یک نفر باید این نقطه محض را
در مدار شعور عناصر بگرداند،
یک نفر باید از پشت درهای روشن بیاید،
گوش کن یک نفر می دود روی پلک حوادث:
کودکی رو به این سمت می آید

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت11:9توسط هیچکی | |

نمی گویم چراغم شو
که من تاریک تاریکم
نمی گویم  که آهم شو
من دلم مردست
نمی گویم که بشکن این سکوت تلخ را
سکوت از من
نمی گویم رهایم کن
من که در بندم
نمی گویم بهارم شو
خزان از من
نمی گویم به لبخندی ببخش این جان مسکین را تو مرهم
من که خود دردم
فقط آرام می گویم
دعایم کن
که بار خویش برگیرم
روم آنجا
کز این آتش رها گردم
و بربندم
تمام خوابهایم را

+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت18:48توسط هیچکی | |

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود
افسوس که به جای افکارش، زخمهای تنش را نشانمان دادند
و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند
افسوس

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت20:35توسط هیچکی | |

وباز زیبا
زیبا تر از همیشه
واژگان سکوتش برایم ترانه مهر و قدرت خدا را بازگو می کرد
و نگاهش...
سبزی چشمانش آتش درونم را خاموش کرد
و آرام
و آرامتر
خم شدم
از اینکه او تکرار نشدنیست
ترانه سکوتش را برایم خواند
و برای من
تمام خدایان را ناخدا کرد
زیبا تر از همیشه

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت3:35توسط هیچکی | |

+نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت22:56توسط هیچکی | |

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت23:12توسط هیچکی | |